Blog Archive

Blog Archive

About Me

Friday, May 14, 2010

یسلقث

عمیقا غصه‌م گرفت وقتی جای سوختگی پشت دستت را نشانم دادی و داستانش را گفتی. این چیزی بود که امروز متوجه شدم. فهمیدم موفق شده‌ام آن لحظه به یک همدردی واقعی برسم. با تو. بنابراین به شدت شگفت‌زده‌ام.
سابقا اگر چنین داستانی می‌شنیدم به اولین چیزی که فکر می‌کردم این بود که این واقعه تا چه درجه قابلیت تبدیل شدن به یک استعاره را دارد؟ تا قبل از اینکه دوست داشتنت را در خودم کشف کنم این شیوه‌ی من برای کشف دنیا بود.
از خودم می‌پرسم دوست داشتن چه کیفیتی به ذهن ما می‌دهد؟ آیا عشق ما را از نکته سنجی خالی می‌کند؟
اما وقتی دقت می‌کنم، می‌بینم، چیزی که احساس کرده‌ام خیلی عظیم‌تر از استعاره بوده. من به آن تکه شکر ذوب شده روی دست تو فکر نکردم. میشد به شکر فکر کنم و اینکه چه قرینه‌ای در این دنیا برای آن وجود دارد، می‌توانستم فکر کنم، فقط اگر به این کیفیت تو را دوست نداشتم.البته نمی‌دانم غنی‌تر از استعاره چه چیزی خواهد بود؟
عوضش من فقط به رنج تو فکر کردم و حالا می‌فهمم عشق چه کیفیتی به روح ما می‌دهد. عشق روح ما را بسیط می‌کند و از ما دریچه‌هایی گشوده به سوی کل می‌سازد.